قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2266

تاريخ الفي ( فارسى )

همه را به اطاعت و انقياد او تكليف نموده مردم ، تمامى با او بيعت كردند . و عبد الرّشيد به اتّفاق وزير عبد الرزّاق و لشكرى انبوه متوجّه دار السّلطنهء غزنين گشت . و چون عبد الرّشيد به حوالى غزنين رسيد علىّ بن مسعود از وهمى كه از امرا داشت توقّف ناكرده از غزنين بيرون رفت و عبد الرّشيد از روى شوكت تمام به غزنين درآمده بر سرير سلطنت متمكّن گشت . امّا چون او مردى سست‌رأى دون‌همّت بود ، از عهدهء ملكدارى و مهمّات سلطنت كما ينبغى نمىتوانست آمد « 1 » . ذكر كشته شدن عبد الرّشيد در روضة الصّفا مسطور است كه طغرل حاجبى بود از عظماى دولت مودود و خواهر او در حبالهء نكاح مودود بود ، و طغرل هميشه مودود را تحريض و ترغيب مىنمود كه لشكر به خراسان بايد كشيد و آن ولايت ، كه رشك گلستان ارم است ، از دست سلجوقيّه بايد گرفت . امّا مودود به سخن او التفات نمىكرد و او را به سوّف و لعلّ « 2 » نگاه مىداشت تا آنكه نوبت حكومت به عبد الرّشيد رسيد و طغرل همچنان لجاج و الحاح كه با مودود در باب تسخير خراسان مىنمود . بنابراين ، با عبد الرّشيد نيز همان شيوه پيش گرفت و او را بر اخذ خراسان از دست سلجوقيّه ترغيب مىنمود . بنابراين ، عبد الرّشيد هزار سوار چيده از لشكر خود همراه كرد كه اوّلا سيستان را از دست نوّاب و عمّال ايشان بگيرد ؛ بعد از آن ، لشكر به خراسان مىفرستيم . و در اين وقت ، حكومت سيستان از قبل داود سلجوق به ابو الفضل نامى تعلّق داشت . و ابو الفضل در قلعهء طاق ، كه از مشاهير قلاع ولايت نيم‌روز « 3 » ، است مىبود . چون طغرل به آن ولايت درآمد ابو الفضل را در قلعهء طاق محاصره نموده او را به اطاعت عبد الرّشيد دعوت مىكرد . امّا ابو الفضل مطلقا به سخن او التفات نمىكرد و در باب محاربه و مدافعهء او جدّ و اهتمام تمام مىورزيد . و چون مدّت محاصره متمادى گشت ، طغرل بىآنكه فتحى نمايد از دور قلعه كوچ كرده متوجّه شهر سيستان گشت و به يك فرسخى در كمينگاه توقّف نمود كه بىخبر خود را در شهر اندازد . و در اين اثنا ، يبغوى سلجوقى ، كه ابو الفضل نامى از وى استمداد خواسته بود ، به ابو الفضل رسيد و به اتّفاق يكديگر طغرل را تعاقب نموده به آن موضع رسيدند كه طغرل در كمينگاه نشسته بود . چون طغرل بر حقيقت حال اطلاع يافت با أكابر سپاه خود در باب جنگ ايشان مشورت

--> ( 1 ) . بنا به قول مرحوم اقبال آشتيانى ، عبد الرّشيد با اينكه مردى فاضل و عاقل بود ، شجاعت و جرأتى كه لازمهء سلطنت باشد ، نداشت ؛ - تاريخ مفصّل ايران ، ص 281 . ( 2 ) . سوّف و لعلّ : شكيبايى ورزيدن و اميد داشتن . - و . ( 3 ) . عنوانى كه قدما به سيستان مىدادند .